به شهر کجاران «به» دریای پارس

شاهنامه فردوسی پلی ارزشمند به گذشته با زوایای هم چنان ناشناخته و نیازمند بررسی‌های دقیق تر و بیشتر است؛ به ایران، به زبان پر افتخارترین فارسی باستان، به نیاکان پر فر شکوه ترین خود یعنی ساسانیان و هخامنشیان، به فردوسی توسی ببالیم، که بالیدن دارند

داریوش اکبر زاده دانشیار زبان شناسی، پژوهشگاه میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در یادداشتی نوشت: درباره «شاه نامه» فردوسی و نیز دریای پارس (خلیج‌فارس) از دو سده پیش تاکنون بس گفته و بسیار نوشته شده است. با وجود این، موضوع یادداشت کوتاه حاضر، نه روز رسمی درهم تنیده با دریای پارس در سالنامه کشور است، نه کلی گویی احساسی درباره شاهنامه... نه هیچ کدام دیگر است.
این یادداشت کوتاه، از نگاهی خاص به برخی واژگان فارسی-عربی درهم تنیده با دریای پارس بر پایه شاهنامه فردوسی و نیز یادگارنوشته‌های زبان پرافتخار پهلوی نگاهی نو خواهد انداخت و پیشنهادی را با خوانندگان به اشتراک می‌گذرد.
نگارنده در این یادداشت کوتاه (با شماری محدود از نمونه‌های بسیار)، نگاهی به پیشینه زبان فارسی در چگونگی بکارگیری واژگان خاص برای نامیدن «بندر» و «لنگرگاه» می‌اندازد؛ نویسنده با ارجاع به مواردی در زبان‌های فارسی میانه (زبان پهلوی، سغدی) و سپس شاهنامه فردوسی، بدین نکته پای خواهد فشرد که تازیکان و تازی نویسان، بکارگیری واژگان «بندر» و یا کلمات درهم تنیده در توصیف مکانی «شهرهای ساحلی» را نیز مدیون نیاکان پر افتخار ما هستند؛ آنجا که «دریای پارس»، در این واژه سازی، کلیدی ترین مرجع و فردوسی روایتگر راستگو ترین این اعتبار زبانی است؛ این سنت کهنیک در بکارگیری واژگان خاص، پیشینه واژه سازی زبان فارسی، یاری دهی به زبان های دور و نزدیک، برگی دیگر از گواهی مالکیت مطلق ایران بر این دریای همیشگی پارس است. بس پیداست که پیشینه زبانی و اثرگذاری آن بر زبان رسمی سواحل آن سوی دریا، می‌تواند سندی ارزشمند و گرانسنگ ارزیابی شود. این سند بیاری فردوسی قابل فهم تر می‌آید.

واژه بندر/لنگرگاه و ساحل: دوره ساسانی تا به پساساسانی
نیم نگاهی به متون ایرانی بویژه متون ایرانی میانه از نبود کلمه «بندر» در معنی امروزی آن خبر می‌دهد؛ بس پیداست که این واژه نو و برساخته روزگار فارسی نو (نک. قصص الاانبیا) است. اما پرسش کلیدی این است که: ایرانیان چگونه موقعیت و مکان شهرهای ساحلی خود را بر شمرده یا توصیف می‌کردند. بعبارتی روشن، اگر نیاکان پرافتخار ساسانی ما می‌خواستند بگویند بندر گناوه، بندر بوشهر و... چگونه این عبارت را بر زبان جاری می‌کردند؟ هر چند در متون کهنیک دوره باستان کمترین آگاهی از این موضوع می‌توان فهمید اما هم چنان متون ساسانی به زبان پهلوی و یادگارنوشته‌های پساساسانی چون شاهنامه، آگاهی بهتری برای پیگیری و بررسی این موضوع بدست می‌دهند. به گمانی آنچه از زبان پهلوی برجای مانده، در بازسازی این نامگذاری به دوره کهنیک تر نیز بتواند یاری رسان باشد.
 
مواد و منابع (نمونه های محدود)
در کتاب کارنامه اردشیر بابکان (بخش چهار؛ فره وشی ۱۳۸۲: ۴۳-۴۷) چنین آمده است:
«اردشیر راه به «بار» (ساحل) دریا گرفت (شد)...خود به «بار» دریا شد...چونش دریا به چشم بدید، آنجا روستای «بوخت اردشیر» نام نهاد.»
فردوسی توسی (جلد ۷: ۱۳۸۰) می‌فرماید:

به شهر کجاران «به» دریای پارس 
    
چو گوید ز بالا و پهنای پارس

در متن عربی منسوب به استخری (De Goeje ۱۹۲۷: ۶۱,۶۲, ۶۵, ۱۱۳,۱۷۳) آمده است: بناحیه جنابه «فی» البحر... یا ...فی البحر فرسخان...مدینه البحرین فی...فی بحر جرجان...
تقویم الابدان از «ابن جزله بغدادی» ( https://mahfouzi-museum.com) هذا «جنب» البحر....
 
بحث
آن چنان که پیداست یادگارنوشته‌های ساسانی-سغدی و پساساسانی در توصیف شهرهای ساحلی، بیشتر از کلمه «به» در مفهوم «به (ساحل) دریا» به «کناره» یا «جنب دریا»  بهره برده‌اند. ایرانیان جنوبی (ساسانیان) کلمه‌ای مشخص برای بکارگیری بندر یا لنگرگاه نداشته‌اند. آنان «شهر به دریا، شهر کناره دریا» را بعنوان بندر توصیف کرده‌اند. این ادعا از راه متون شمال شرقی، سغدی، بسیار بهتر قابل فهم می‌آید. سغدیان، آن کاروان سالاران راه ابریشم، آشکارا از کلمات زیر (قریب ۱۳۸۳: ۱۱۳۱۴، ۱۱۳۲۵، ۱۱۳۵۵، ۱۱۳۵۶) برای نامید ساحل و شهر بندری استفاده کرده‌اند:  “pznp’k، zmb، zanp، zamb  به گمانی ترکیب واژه نخستین یعنی «آب جنب/جنب آب» در معنی «ساحل، کناره» سپسین تر بشکل کوتاه «جنب» روایی یافته است. «بار، کناره و جنب» دریا همگی یک معنی «کناره دریا، ساحل» را دلالت می‌کنند. نگارنده در فرصتی مناسب از نقش ممتاز هنر تلفیقی و قدرت برتر زبانی زبان‌های ایرانی کران خراسان بزرگ در سنجش با هنر و زبان‌های ایران جنوبی (ساسانی) خواهد نوشت.
افزون بر این یادگارهای زبانی فارسی میانه، نوع کلمات بکار رفته برای نامیدن ساحل دریا (شهرهای بندری) از سوی جغرافیدانان ایرانی تازی نویس و نیز تازیان علاقمند به گزارش‌های جغرافیایی نخستین سده‌های پساتازیانی نیز تامل برانگیز است؛ موضوعی که نیازمند بررسی و هدف اصلی این کوته نوشته است. از این شمار باید به نسخه عربی منسوب به استخری و کارهای دیگران اشاره کرد. هم چنان که پیداست، در این نسخه در توصیف «شهرهای ساحلی دریای پارس» از عبارت «فی البحر» و «فی الساحل»، «جنب البحر» استفاده شده است. بی‌گمان منظور از فی البحر یعنی با «موقعیت داخل دریا: جزیره» نیست. هم چون کلمه فارسی نو «بندر» و «لنگرگاه»، در اینجا نیز خبری از کلمه نو تازیکانی «المینا» و حتا «مرفا» نیست. افزون‌تر، نقشه استخری، اشکال العالم و صوره الارض... تنها به نگارش نام شهرهای ساحلی بدون هیچ کلمه دیگر، بسنده کرده‌اند. از این روی، چنین بنظر می‌رسد بین بکارگیری این کلمات در زبان‌های ایرانی و تازی پیوندی وجود دارد.
نویسنده گمان دارد که ساختار «به (ساحل) دریا» و «جنب آب» در یادگارهای تازی نویس با ساختار زبانی-واژگانی کهنیک ایرانی آن پیوند دارد. هر چند فهم این آیین کهنیک فارسی میانه از نوشته‌های هخامنشی، بدلایل اهداف مشخصی که شاهان تعقیب کرده‌اند، ناممکن اما این گفته داریوش بزرگ در سنگ نوشته کانال سوئز (Kent ۱۹۵۳: ۱۴۷) ارزشمند است:
Niyaštāyam imam yauviyām…draya tya hačā Pārsā aitiy…
« (من داریوش بزرگ) دستور دادم تا این نهر (کانال) کنده شد ...این دریا که «به» پارس می‌رسد (می‌رود)...» منظور از «به پارس» به گمان قوی یعنی «به ساحل» سرزمین پارس می‌رسد/می‌رود.
نگارنده تصور دارد که این ترکیب که معنی «خاص» و آشنایی در زبان فارسی باستان داشته است با آنچه از راه زبان‌های دوره میانه (پهلوی و سغدی) و با همان ساختار از راه متون پساساسانی چون شاهنامه فردوسی و تازی نوشت های (بالا)، درهم تنیده هستند؛ چنین بنظر می‌رسد که «این نوع توصیف/نامگذاری» را تازیان مدیون و مرهون ایرانیان خوش ذوق هستند.

نتیجه گیری
بس پیداست که در نخستین سده‌های پساتازیانی، ایرانیان، خود در شمار نخستین مترجمان رسمی زبان تازی بودند؛ آنان بسیاری از نام‌ها و واژگان را همان‌گونه که بود به تازی برگرداندند یا به برابرسازی دقیق دست بردند. فردوسی امین و شاهنامه‌اش آینه فهم پاسداشت آیین‌ها و ترکیب‌های کهنیک زبان فارسی است؛ آنجا که فردوسی، به هر دلیل، «ساختار زبان جنوبی» را در بیان موقعیت شهر کجاران در جنوب ایران، در کناره دریای پارس، بکار برده است. گویی فردوسی، با توجه به ساختار ادبی شمال شرقی شاه نامه، آنگاه که بسوی ساسانی جنوبی ورود می‌نماید، امانتدارانه همان ساختار و واژه خاص جنوبی آن را در داستان اردشیر بابکان آگاهانه بکار گرفته است؛ این یکی از هزاران هنر آن استاد بی‌رقیب ایرانشناسی است. پاسداشت و روایی ساختار کهنیک زبان فارسی در نخستین سده‌ها تا به  قدرت واژه‌سازی زبان فارسی،  نیز ترجمه‌ها و برابرسازی آن میراث زبانی (ناملموس) در کرانه‌های دریای پارس بر سواحل آن سوی دریا نیز اثرگذار افتاد و چنین تازیکان وامدار نیاکان ما ماندند. آنان در ساخت و یافتن کلمات و نامگذاری برخی پیشه‌ها، مکان‌های خاص، منصبها... بدلیل فقر پیشینه‌ای در زبان خود،  نیازمندترین به زبان نیاکان ما بودند.
نویسنده با بررسی چند متن جغرافیایی نخستین سده‌های پساتازیانی و ارجاع به ساختار عربی برخی متون در بکارگیری «فی» در «فی البحر» و «جنب» در «جنب البحر» در معنی «ساحل دریا» تصور دارد که ترکیب این اصطلاحات قابل سنجش با شیوه نامیدن ساحل و بار دریا و نیز شهرهای بندری در سنت ناب ایرانی است؛ این واژه سازی ترکیبی دوره میانه زبان فارسی نیز به گمانی ریشه در زبان فارسی باستان دارد؛ در جای جای سنگ نوشته‌های زبان فارسی باستان بجای بکارگیری یک اسم خاص (چون زبان فارسی میانه و نو) از «ترکیب» استفاده شده است. در زبان فارسی باستان پیشوندها، پسوندها و پایانه های صرفی بدلیل صرفی بودن زبان، این نقش را اجرا کرده‌اند.
سخن فرجامین اینکه، ایرانیان پیشگامان دریانوری و پیوندهای دریایی (بازرگانی و فرهنگی) با دیگر سرزمین‌ها بوده‌اند. بررسی و مطالعه گزارش‌های دریانوردان ایرانی پساتازیانی چون دریانورد زرتشتی تبار یعنی بزرگ رامهرمزی گواه یک سنت صرف ایرانی است که بخش‌هایی از آن گزارش، از راه کتاب بندهش تا به متون حماسی کوش نامه، سام نامه و...نیز قابل فهم می‌آید. دایره واژگانی آنها نیز یادآور یک سنت خاص ایرانی است که این سنت نیز تازیان را مقهور خود کرد. به گمان بسیار، سنت قدیمی ایرانی، قدرت خیره کننده زبان فارسی و نیز نقش نویسندگان و مترجمان چیره دست و میهن پرست ایرانی کمترین بهانه‌ای است که ساختار «جنب»، «به دریا»، « جنب آب» در مفهوم ساحل و حتا «(شهر) بندر(ی) و لنگرگاه» در زبان تازیان نیز پذیرفته و روایی یافت.
واقعیت این است که شاهنامه فردوسی پلی ارزشمند به گذشته با زوایای هم چنان ناشناخته و نیازمند بررسی‌های دقیق تر و بیشتر است؛ به ایران، به زبان پر افتخار پهلوی، به زبان پر افتخارترین فارسی باستان، به نیاکان پر فر شکوه ترین خود یعنی ساسانیان و هخامنشیان، به فردوسی توسی ببالیم، که بالیدن دارند؛ آنان که «تعریف ایران» بودند، هستند و خواهند بود. آنان که جهان را به تحسین ایران واداشته اند.
 
 
منابع
- فره وشی، بهرام: ۱۳۸۲، کارنامه اردشیر باباکان (متن پهلوی، آوانویسی، ترجمه فارسی و واژه نامه). تهران: دانشگاه تهران.

- قریب، بدرالزمان: ۱۳۸۳، فرهنگ سغدی (فارسی، انگلیسی). تهران: فرهنگان.

- شاهنامه فردوسی (هفت جلدی): ۱۳۸۰. تهران: ققنوس.
- De Goeje, M. J. (۱۹۲۷): Abu Ishák al-Fárisí al-Istakhrí. Brill, Leiden.
- Kent, R. G. ۱۹۵۳. Old Persian (Grammar, Texts, Lexicon). New Haven.
- https://mahfouzi-museum.com
 

انتهای پیام/

کد خبر 1405030300314
دبیر محمد آوخ

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha